
خدا را صد هزار مرتبه شکر. هوای اینجا گرچه سرد است اما صاف. نه باران می بارد بر سرمان که ما را محتاج چتر، نه برف می بارد که ما را اسیر راه بندان های طولانی و نه از وزش باد خبری است که چشمان آسمان را آبی کند. فقط گاهی چند تکه ابرِ کوچک با عجله از آسمان عبور می کنند. که مردم این شهر شوخی شان را جدی نمی گیرند. اینجا، روز ها آسمانش خاکستریست. اما شب ها مثل همیشه پر از سایه های سیاه رنگیست که آن بالا می نشینند و ستاره ها را تماشا می کنند. درختان هم که همه در شُرف خالی شدن محتوا و رود ها هم در یک بهت عمیق، یخ زده اند. خدا را صد هزار مرتبه شکر. شهر ما گرچه جای زیادی برای این همه ماشین ندارد اما تصمیم گرفته اند تابلو های پارک ممنوع را جمع کنند. مردم هم همگی با ماشین ها مهربان شده اند و برچسب های پارک برابر است با پنچری را از درب پارکینگ هایشان کنده اند. کمی مهربان تر پارک می کنند تا همه جایشان شود. خدا را صد هزار مرتبه شکر. مدارس هم که پشت سر هم تعطیل می شود تا مبادا ذهن دانش آموزان، مورد هجوم مجلس و شورای شهر در تعلیمات اجتماعی و تالس و نیوتون در هندسه و فیزیک قرار گیرد. در جای گرم و نرمشان می نشینند و خود را سرگرم تبلت و بازی و شبکه های جتماعی می کنند. حال همه ی ما خوب است فقط این ته مانده ی اکسیژنِ هوا کمی اذیتمان می کند که به همت مسئولین این مشکل هم رفع خواهد شد.

باز هم همان لحظات آخر شب. با آن آرامشِ دوست داشتنی و ذهن مشغولی های دیوانه کننده اش. و حسرت ها و آه ها. باز هم بعد از یک مدت زیادی، دوباره نوشتن. دوباره نفس کشیدن، پرواز کردن. باز هم پنجره ای باز که تا همین چند ساعت پیش باران می آمد و نسیمی خوش، حال و هوایم را عوض کرد. اما حالا هوا گرم است، این پنکه ی بیچاره تمام تلاشش را می کند. فایده ای ندارد، فصل گرماست، باید بگذرد. مثل داستان غم انگیز گذشت زمان که ما را با خود می برد. و راه بازگشتی برایمان نمی گذارد. باز هم همان خاطراتِ شیرین. یادم می آید کنار ساحل می نشتم، آنقدر زمین را می کندم تا که پاهایم را تماما شن بپوشاند. آخر سر هم موجی می آمد و تمام تلاش هایم بر باد می رفت. همیشه ترجیح می دهم در دریا شنا کنم تا اینکه کنار ساحل قلعه ای شنی بسازم. می گویند دریا موج دارد. آنقدر بالا و پایینت می زند تا که خسته شوی. دوست دارم خستگی را. خستگی ای از جنس آن زیارت امام زاده صالح، همراه با کولاک و برف و باران شدیدش که تمام وجودمان را خیس کرده بود. و آن چای دارچین های مادر در آن خانه ی کوچکِ دوست داشتنی با یک کاسه ی پر، مویز. و یک خواب شیرین کنار شومینه. باز هم همان حال و هوای همیشگی. اما اینبار تنهایی دیگر معنا ندارد. با تو می توان خورشید را در دست گرفت، سوار بر قایقی در امتداد خط افق، وقتی که آفتاب غروب می کند. با تو می توان خستگی موج ها را در کرد. با تو می توان عاشق ماند و زندگی کرد. با تو می توان جاودانه ماند تا ابد.

طعم تلخی در خانه می پیچید. تو فنجان ها را پر می کردی و ما مست می کردیم با بوی قهوه. فنجان های سپیدی که سراسر سیاه می شدند. و سینی مسی زیر آن. همه را فرا می خواندی تا قهوه ای بنوشند. قهوه ای با طعم تلخ زندگی. می خواستی بفهمانی به ما که زندگی همیشه شیرین نخواهد بود. و این دور هم بودن ها تا ابد نخواهند ماند. قهوه ها را سر می کشیدیم. و من مثل همیشه تمام فنجان را یکجا می نوشیدم. حرص میخوردی و عصبانی می شدی از این کار. می خواستی فالمان را بگیری. یک فال قهوه با یک دنیا رمز و راز و هیجان. می خواستی ببینی آخر سر چه سرنوشتی نصیبمان می شود. من می خندیدم. به فال، به قهوه، به زندگانی تلخ. به تلخی های این زندگانی. تو می گفتی این اسبی که انتهای فنجان افتاده همان اسب سپید رویاها و آرزوهایت است که سوارِ سپید پوشش تو را تا ابد خوشبخت خواهد کرد. من می گفتم این اژدهاییست که آمده همه ما را یک جا ببلعد. و سوارِ آن جادوگر زشتِ سرزمین های غربی است. آنجا که در افسانه ها آمده است روزی گردبادی خواهد آمد که همه چیز را ویران خواهد کرد. و بعد از آن خشک سالی که تمام سبزی را از روی زمین خواهد چید. تو می گفتی افسانه ها، ساخته اذهان تاریک جادوگرانند. من می خندیدم. به فال، به قهوه، به افسانه ها و داستان هایی که از خودمان در می آوردیم. تو حرص می خوردی مثل همیشه. فالم را زود تمام می کردی. هم اینکه معتقد بودی باید باور داشت برای داشتن روزگار خوب. باید تلخی های زیادی چشید تا طعم شیرین زندگی را حس کنی. هم اینکه من تمام فنجان را نوشیده بودم. چیزی جز همان اسب یا اژدها نمانده بود. دوباره فنجان را پر می کردم. این بار نصف فنجان را نوشیدم. تو می گفتی کم است باید بیشتر بنوشی. فنجان را که برگردانم تمام قهوه چون سیل جاری می شود بر روی نعلبکی و سینی. مثل همیشه حرف هایت را جدی نگرفتم. فنجان را برگرداندی و سیل در تمام خیابان های شهر من جاری شد. از آن سیل های وحشی شبیه شهر کلکته که با چند روز باران های موسمی به سادگی جاری می شوند. از آن سیل هایی که درختان، ماشین ها، حیوانات و انسان ها را با خود می برد. و من دست و پا میزدم و میخندیدم. به فال، به قهوه، به باران که گاهی وقت ها می تواند بسیار نامهربان باشد. فنجان را که برگرداندم، چیزی جز گل و لای و لاشه حیوانات که معمولا سیل در هر جایی به ارمغان می آورد، انتهایش نبود. فنجان را شستم و بار دیگر خواستم که از قهوه ی تلخی که دم کردی، لبریزش کنم. اما قهوه تمام شده بود. دیگر حتی هوای خانه هم بوی قهوه نمی داد. تمام خانه پر شده بود از بوی نبودنت. من می خندیدم، به فال، به قهوه، به خانه ی بی حضور تو و به سینی که نقش روی تو هنوز که هنوز است بر روی آن مانده.
در این هوای سرد، دستان گرمت را می گیرم و با هم تمام این خیابان را یکسره راه می رویم. تو از دغدغه هایت می گویی، پراکنده و بی وقفه، من فقط گرمی دستت را حس می کنم. تو از سختی راه می گویی و من فقط به موسیقی صدایت گوش می دهم. تو از رعد و برق و تگرگ و برف و کولاک حرف می زنی و من فقط به آبی آسمان می اندیشم. تو از نبودن من در لحظه می گویی و من از لحظه لحظه پرگشودن در هوایت می گویم. تو از قطره های باران می گویی که همیشه در زمان با هم بودن سرازیر می شوند و من از قطره قطره اشک هایم می گویم که از چشمانم جاری می شوند. تو خدایت را به خاطر این لحظه های ناب شکر می کنی و من گیج و مبهوت با خود می گویم چه شد این من نالایق، لایق کسی چون تو شد. تو به خیابان فکر می کنی و نگران تمام شدن آنی و مدام با خود می گویی اگر این خیابان تمام شود چه کنیم، و من دستانت را برای هزارمین بار می فشارم. تا این خانه ی سرد و خسته گرم شود. می دانی؟ علاقه ای به حرف زدن ندارم. فقط می خواهم راه برویم. فقط می خواهم کنارت باشم و کنارم باشی تا هوایت را تنفس کنم. می خواهم اشک بریزم بی آنکه نگاه کنی. بی آنکه این چشمانم از خجالت دیگر گریه نکنند. می خواهم تو باشی، برای همیشه، در فکر و ذکر من، در خانه ی متروک و تاریک دلم، که سال ها انتظار آمدنت را کشید. با تو همیشه آسمان بارانیست.
باران که نمی بارد، آتش هم که در این تابستان داغ، بر سرمان فرو می نشیند، دردی هم نیست که ندیده باشیم و جانی هم نیست که نکنده باشیم. تا دلت بخواهد نیش و کنایه از این زبان های سرخ شنیده ایم بی که سر سبزی به باد رفته باشد. دلمان را شکستند بار ها، بی که خاطرشان مکدر شود. ما فراموش شده ترین نقاشی تاریخیم که در انباری یک گالری نگهداری می شود. ما را از دلاری خدا تومان مترسانید. اینجا پر است از آدم هایی که همچون مار، نیششان تمام وجود را خشک می کند. ما را از سکه ای به قیمت خون پدرهایشان مترسانید. ما تبعید شدگان تا ابد بر روی زمینیم. با عمری به بلندای چند هزار سال! که هر سال، هزار بار اسکندری پیدا می شود که غارتمان کند. ما، ساز ناکوک نوازنده ای دل شکسته هستیم که کنار خیابانی شلوغ، می نوازد. بی که کسی ریالی، یا که شاید دلاری کمکش کند! ما را از فیلم های مسخره تان مترسانید. ما، فیلمنامه ی تلخ ترین فیلم سینماییم. بالاتر از سیاهی، مرگ ناگهانی رویا ها و آرزوهاست. چه چیز بالاتر و زیباتر از مرگ وجود دارد؟
چه خوب است در این شرایط فوق العاده، که گاهی مغز کرکره خود را پایین می کشد و برگه ای که روی آن نوشته: "تا اطلاع بعدی تعطیل می باشد" را بر روی آن می چسباند و خستگی و احساسات حرف اول را می زنند، فرصتی هم برای نوشتن ایجاد می شود. مثل همیشه، بعد از نیمه شب، وقتی که همه خوابند و کسی درد نمی کشد، سفره دل می گشایم، با سبدی پر از زرد آلوهای هم رسیده و هم کال و گیلاس و آلبالو های عجیبی که هنوز هم نفهمیده ام چرا طعم گس زغال اخته دارند، و یک پارچ آب یخ تا که بر آتش درون، فرو نشیند، تا کمی آرام شوم و خنک. تا که بنویسم. تا که بگویم از رویاهایی که حتی در این لحظات، که وضع جویِ دل، پایدار است، بر مغز تعطیل شده ام می کوبند. یک روزی، انگشتم سوخت، گله کردم از درد، آتش بیشتر شد، کل دست سوخت، مجدد گله کردم، آتش تمام وجودم را فراگرفت، سوختم، خاکستر شدم، باز هم گله کردم، آتش زیر خاکستر شدم اما دیگر گله نکردم، به من آموختند مرد را اگر دردی و آتشی باشد خوش است. حالا که درد، با وجودم عجین شده است و دنیا را ذره ای خیالی نیست، نفسی عمیق می کشم، بی تفاوت به رویاهایِ عزیزِ دل، بی تفاوت به باران سنگ این روزهای شهرم، سرم را بالا می گیرم و خطاب به دنیا و کائنات و غیره و ذلک، می گویم: درد بعدی لطفا! چه باک که این ره، سرانجامش مرگ باشد!
++ پی نوشت ++
1- التماس دعای فراوان دارم. پدر حالش زیاد خوب نیست!
2-برایت آرزوی موفقیت دارم. امید است با تصمیمات درست و منطقی زندگی خود را قشنگ و زیبا بسازی.
درباره این سایت